محمد على مجاهدى
358
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
مثنوى عاشورايى چو آمد به جولانگه كارزار * على اكبر ، آن پردل نامدار . . . عنان را كشيد از ره و ، ايستاد * به آيين گردان زبان برگشاد كه : اى فرقهء ناكس و ناقبول ! * نداريد شرم از خدا و رسول ؟ به چشم شما نيست يك جو حيا * كه بستيد صفها به روى خدا . . . ايا ناكسان ز حق بى خبر ! * كه خصميد با كيش خير البشر . . . منم آن دليرى كه روز نبرد * دو صد پور دستان نگيرم به مرد . . . يد اللّه ، جدّ كبار من است * شجاعت ازو يادگار من است چو بازو گشايم به پيكار و جنگ * كه آرد نمودن به پيشم درنگ ؟ چو شير آيد از بيشه در مرغزار * به ناچار روبه نمايد فرار سنان چون تكانم به هنگام جنگ * به بهرام گردون نماند درنگ . . . چو بازو به گُرد افكنى خم كنم * ز گيتى ، تهى نام رستم كنم بخندد چو تيغم به هنگام كين * بگريد ز بيم ، آسمان بر زمين . . . به دستم چو تيغ است آتشفشان * چه باكم ز خاشاك مشتى خسان ؟ . . . به نيروى خود هر كه دارد گمان * گو آيد به ميدان كين اين زمان كه گردد عيان مرد و نامرد كيست ؟ * به گاه هنر ، مردآور كيست ؟ بكوشيم مردانه در كارزار * كه ماند به گيتى ز ما يادگار « 1 » 24 . محرم يزدى ( سدهء سيزدهم ) زندگينامه نامش ميرزا عبد الوهاب ، تخلص شعرىاش « محرم » ، فرزند ميرزا محمد و زادگاهش شهر يزد بوده است . رضا قلى خان هدايت در شرح حال او مىنگارد : « . . . هم در صغر سن والدش ( محرم ) درگذشته . وى پس از تكميل علوم به اقتضاى طبع موزون تخلص پدر را به تجديد و تأييد وارث شده ، مسافر سفر عتبات عرش درجات گرديده در
--> ( 1 ) . همان ، ص 166 و 167 .